تبليغاتX
دل تنگه روزگار

دل تنگه روزگار

کی میگه زندون بده وقتی زندونی خودش عاشقه حبسه ابده

 

***حیف نمیتونم بگمت***

***چقدر دلم دوست داره***

***واسه دوباره داشتنت***

***همش بهانه میاره***

***

***بعضی شبا بهم میگه***

***چشات چرا بارونیه؟***

***یه وقت بهش نگی که تو...***

***چی تو دلت زندونیه***

***

***یه شب که مثل آینه***

***تموم دنیاتو دیدم***

***گفتم چه حیف شد که یه بار***

***حالتو من نپرسیدم***

***

***نفس بودی...عمر بودی***

***رفیق تنهائیم بودی***

***فقط گمونم یه کمی...***

***از سرنوشت میترسیدی***

***

***خبر دارم بدون من***

***روزاتو پرپر میکنی***

***شبای دلتنگیتو با***

***خاطره ها سر میکنی***

***

***شنیدم آزارت میدن***

***اونا که تنهات میبینن***

***مگر که من مرده باشم***

***بخوان گلاتو بچینن***

***

***بین خودمون بمونه...***

***دنبال راه چاره ام***

***میخوام بدونی که پیه***

***یه فرصت دوباره ام***

***

***باید بهم کمک کنی***

***باغچه رو آب پاشی کنیم***

***با هم بشینیم لب حوض***

***خدا رو نقاشی کنیم***

***

***فقط یه خواهش کوچیک***

***به من بگو که با منی***

***هیچوقت واسه یه حادثه***

***دل از دلم نمیکنی***

***

***عجب شب قشنگیه***

***امشب که بازم عاشقم***

***امشب پر از ستاره و***

***رنگ گل شقایقم***

***

***با این همه یاس کبود***

***فقط تو این وسط کمی***

***توئی که فهموندی به من...***

***عاشقه عاشق بودنی...***


 

نوشته شده توسط یلدا در 30 Sep 2007 ساعت 18:58 موضوع | لینک ثابت


نگاه

می بندم این دو چشم پر آتش را

 

تا ننگرد  درون دو چشمانش

 

تا داغ و پر تپش نشود قلبم

 

از شعله نگاه پریشانش

 

می بندم این دو چشم پر آتش را

 

تا بگذرم ز وادی رسوایی

 

تا قلب خاموشم نکشد فریاد

 

رو می کنم به خلوت و تنهایی

 

 در دو چشمش گناه می خندید

 

بر رخش نور ماه می خندید

 

در گذر گاه آن لبان خاموش

 

شعله ای بی پناه می خندید

 

شرمناک و پر از نیازی گنگ

 

با نگاهی که رنگ مستی داشت

 

در دو چشمش نگاه کردم و گفت:

 

باید از عشق حاصلی بر داشت

 

سایه ای روی سایه ای خم شد

 

در نهانگاه راز پرور شب

 

نفسی روی گونه ای لغزید

 

بوسه ای شعله زد میان دولب

 

باز هم ار چشمه لبهای من

 

عاشق تشنه ای سیراب شد

 

در دو چشمش دیده می دوزم به ناز

 

خود  میدانم چه می جویم دراو

 

من صفای عشق می خواهم از او

 

تا فدا سازم وجودخویش را


 

نوشته شده توسط یلدا در 13 Sep 2007 ساعت 23:29 موضوع نوشته های دل | لینک ثابت


عشق

عشق هرجا رو کند آنجا خوش است
گر به دریا افکند دریا خوش است
گر بسوزاند در آتش دلکش است
ای خوشا آن دل که در این آتش است
تا بینی عشق را ایینه وار
آتشی از جان خاموشت برآر
هر چه می خواهی به دنیا نگر
دشمنی از خود نداری سخت تر
عشق پیروزت کند بر خویشتن
عشق آتش می زند در ما و من
عشق را دریاب و خود را واگذار
تا بیابی جان نو خورشیدوار
عشق هستی زا و روح افزا بود
هر چه فرمان می دهد زیبا بود

تو نسیتی که ببینی

تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از قراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها لب حوض
درون اینه پک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو مگاه تو درترانه من
تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
چراغ اینه دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب می شنوم


تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه دیرن خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رهکرده است
غروب های غریب
در این رواق نیاز
پرنده سکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی


 

نوشته شده توسط یلدا در 21 Jul 2007 ساعت 0:15 موضوع نوشته های دل | لینک ثابت


مردان

قدرت و صلابت  يه مرد در پهن بودن شونه هاش نيست
بلکه در اين هست که چقدر ميتونی به اون تکيه کنی و اون ميتونه تو رو حمايت کنه.

قدرت و صلابت يه مرد اين نيست که چقدر بتونه صداش رو بلند کنه
بلکه در اينه که چه جملات ملايمی رو ميتونه تو گوشات زمزمه کنه.

 

قدرت و صلابت يه مرد به اين نيست که چند تا رفيق داره
بلکه در اين هست که چقدر با فرزندان خودش رفيق هست.

 

قدرت و صلابت يه مرد به اين نيست که چه قدر در محيط کار قابل احترام هست
بلکه در اين هست که چقدر در منزل مورد احترام هست.

 

قدرت و صلابت يه مرد به اين نيست که چقدر دست بزن داره
بلکه به اين هست که چه دست نوازشگری ميتونه داشته باشه.

 

قدرت و صلابت يه مرد به اين نيست که چند تا زن عاشقشن
بلکه به اين هست تنها عشق واقعی يه زن باشه؟؟؟

 

قدرت و صلابت يه مرد به اين نيست که چه وزنه سنگينی رو ميتونه بلند کنه
بلکه
بستگی به مسائل و مشکلاتی داره که از پس حل اونا بر بياد.


 

نوشته شده توسط یلدا در 30 Jun 2007 ساعت 11:39 موضوع ازادی | لینک ثابت


جرم عاشقي

 

               

وقتي آسمون سياه و دلگيره
وقتي بارون مي گيره
همه ي پرنده ها خوب مي دونن
برا عاشقي ديگه خيلي ديره

گونه هاي خيس تو
شونه هاي خيس من
هق هق بي كسي مون
شب دلواپسي مون

ما به شادي ما به غم نمي رسيم
من و تو آخر اين قصه به هم نمي رسيم

از همون روز بزرگِ يكي بود يكي نبود
از همون اول دنيا سر‌ِ چشمه سرِ رود
جرم دست من و تو عاشقي بود

قصه ي دنيا به آخر مي رسه
عمرمون سر مي رسه
اما اين پرنده شوقي برا ديدن نداره
تو قفس ناي پريدن نداره

شادي ما به غم نمي رسيم
من و تو آخر اين قصه به هم نمي رسيم


 

نوشته شده توسط یلدا در 27 Jun 2007 ساعت 23:8 موضوع نوشته های دل | لینک ثابت


 
در سایه های تاریک زندگی چیزهایی هست که نمی توان نوشت
 
در قفس آوازهای قناری زردچیزهایی هست که نمی توان گفت
 
از آشنای قدیمی دیگر نشانی نیست از گلهای زیبای زندگی دیگر
 
نشانی نیست
 
جوانه های آزادی یخ زده اند آنها در زیر آوارهای برف اند
 
آغوش گرم محبت نیست .سرد است زندگی!آزادی!
 
حال چه بگویم از آنچه هست و نیست چه بگویم از داغی شعرهایم که
 
دیگر نیست
 
از حرفها چه مانده بجز پوچی ونیستی!
 
از پاییز برگ ریزان بگویم یا که از ابرهای گرفته آن …یا که از درخت بی
 
رنگ زمستان
 
حال چه کنم دو پایم پاره شده؟! و داغ آن را چون لاله دل سوخته در
 
قلبم داری
 


 

نوشته شده توسط یلدا در 20 Jun 2007 ساعت 20:37 موضوع | لینک ثابت


با تو

بده دستاتو به من تا باور مشه پيشمي
مي دونم خوب مي دوني، تو تار و پود و ريشمي

تو كه از دنيا گذشتي واسه يك خنده ي من
چرا من نگذرم از يه پوست و خون به اسم تن

تو خيالمم نبود دوباره عاشقي كنم
ممنونم اجازه دادي با تو زندگي كنم

نمي دونم چي بگم كه باورت شه جونمي
توي اين كابوس درد، روياي مهربونمي

مي دوني با تو، پرم از شعر و ستاره
مي دوني بي تو، لحظه حرمتي نداره
مي دوني در تو، اين خدا بوده
كه تونسته گل عشقو بكاره

مي دوني با تو، پرم از شعر و ستاره
مي دوني بي تو، لحظه حرمتي نداره
مي دوني در تو، اين خدا بوده
كه تونسته گل عشقو بكاره

وقتي حتي پيشمي، دلم برات تنگ مي شه باز
عشق تو، تو لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز

به جون خودت كه بي تو از نفس هم سير مي شم
نمي دونم چي مي شه بدجوري گوشه گير مي شم

ممنونم كه بچه بازي هامو طاقت مي كني
هر چقدر بد مي شم اما تو نجابت مي كني

هر كجاي دنيا باشم با مني و در مني
نگران حال و روزم بيشتر از خود مني

مي دوني با تو، پرم از شعر و ستاره
مي دوني بي تو، لحظه حرمتي نداره
مي دوني در تو، اين خدا بوده
كه تونسته گل عشقو بكاره

مي دوني با تو، پرم از شعر و ستاره
مي دوني بي تو، لحظه حرمتي نداره
مي دوني در تو، اين خدا بوده
كه تونسته گل عشقو بكاره

مي دوني با تو
مي دوني بي تو
مي دوني در تو

مي دوني با تو
مي دوني بي تو
مي دوني در تو

مي دوني با تو


 

نوشته شده توسط یلدا در 13 Jun 2007 ساعت 19:36 موضوع نوشته های دل | لینک ثابت


عاشق شدم


 

نوشته شده توسط یلدا در 12 Jun 2007 ساعت 20:48 موضوع نوشته های دل | لینک ثابت


 

 دلم  مانند يک دريای طوفانی

پر از امواج بيتاب است

دلم تنگ است

دلم دلتنگ ساحلهاست

غروب از راه می ايد

و من در عمق درياهای طوفانی

به سوی عشق خواهم رفت

دلم تنگ است

و ماهی در دل تنگم نمی گنجد

وداع با ابرها سخت است

و باران در دلم باقيست...


 

نوشته شده توسط یلدا در 11 Jun 2007 ساعت 0:11 موضوع نوشته های دل | لینک ثابت


آرام دل

ميدونم برات عجيبه اين همه اصرار و خواهش
ين همه خواستن دستات بدون حتا نوازش
ميدونم كه خم نداره واسه تو گريه ي دردم
ميگذري از من و ميري اما باز من برميگردم

ميدونم برات عجيبه من با اون همه غرورم
پيش همه ي بديهات چه جوري بازهم صبورم
ميدونم واسه ات سواله كه چرا پيشت حقيرم
دور ميشي منو نبيني باز سراغتو ميگير

مميدوني چرا هميشه من بدهكار تو ميشم
وقتي نيستي هم يه جوري با خيالت راضي ميشم
ميدوني واسه چي از تو من ميبينم و ميخنده
تا نبيني گريه هامو هردو چشمامو ميبنده

چاره اي جزو اين ندارم آخه خون شدي تو رگهام
ميميرم اگه نباشي بي تو من بدجوري تنهام
ميدونم يه روز ميفهمي روزي كه دنيا را گشتي
من چجوري تو را خواستم تو چجور ازم گذشتي

چاره اي جزو اين ندارم آخه خون شدي تو رگهام
ميميرم اگه نباشي بي تو من بدجوري تنهام
ميدونم يه روز ميفهمي روزي كه دنيا را گشتي
من چجوري تو را خواستم تو چه جور ازم گذشتي


 

نوشته شده توسط یلدا در 9 Jun 2007 ساعت 19:37 موضوع نوشته های دل | لینک ثابت


You will be redirected to the script in

seconds

You will be redirected to the script in

seconds